پر پرواز |

خوراک RSS

تئاتر زندگی و مرگ

پنج شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

اولین تجربه ی من از تئاتر انگلیسی، به زبان انگلیسی. در مرکز نمایش های “مِری گونگ” . سالنی  کوچک با ظرفیت حدودا صد نفر در شهر ولونگونگ، استرالیا.  نمایش داستان “مِری مک لِین، به روایت خودش”. یک اتوبیوگرافی اعتراف گونه، زنی با روحیه ای سرکش. نمایش  بیقراری های یک دختر نوزده ساله ی سرکش که مکتب فکری خودش را دارد، فلسفه ی خودش را دارد، میخواند، مینویسد و به گفته ی خودش : هرروز همین روال تکراری رو زندگی میکند. اما سر تسلیم به شرایط موجود فرود نمیارد. فارغ از هر تعلق عاطفی به پدر، مادر و خواهر ها و برادرهایش زندگی میکند و از ابتدا بیننده را با این واقعیت تلخ که احتمالا برای ما غریبه نیست گره میزند، اینکه: هیچ کس حرفش را نمیفهمد و تا انتهای نمایش هم هنوز در تمنای داشتن یک ساعت خوشحالی است.  داستان زنی نویسنده با بیانی آمیخته به طنز در بازتاب دیدگاه های فلسفی اش. زنی که دنیا را بی هدف و تکراری میبیند در اوان جوانی روابط آزاد با مردهای مختلف را تجربه میکند و در میانه ی سومین دهه ی زندگیش از تجربه ی جنسیش با همجنس هایش حرف میزند.وجود خدا را به معنای رایج به سوال میکشد و در صحنه های پایانی وقتی در چهل و چندسالگیست باز هم خدا را خطاب قرار میدهد، از او میپرسد آیا اگر عادل هست؟ چرا  کودکی در صحرا و دیگری در ناز و نعمت قرار میدهد؛ تمنایش برای ازدواج با شیطان که در سراسر نمایش چندبار تکرار میشود و هم این روحیه ی سرکش “مری میک لین” را که در حدود صد سال پیش زندگی در آمریکا زندگی میکرده است را بهتر تصویر میکند.

بازیگر زن خوب اجرا میکرد اما این برای من تازگی نداشت، در تهران هم شاهد بازی قوی بازیگران تئاتر بودم . نیمه برهنگی بازیگر زن و گاه به گاه موقعیت قرار دادن پاها و دست هایش در موقعیت هایی که خودش ” عشوه با مرگ” می نامید، در خلوت اش، موقع خواندن روزنامه و سیگار کشیدن، من را به خودِ واقعیِ نویسنده نزدیک میکرد و باور بازی را راحت تر. چیزی که کمتر در سینما یا تئاتر ایران دیده بودم. تفاوت بارز این نمایش با آنچه من در گذشته در تهران تجربه کرده بودم در نورپردازی و موسیقی بسیارهماهنگ و تاثیر محسوس اش بر بیننده بود.

اما برای منِ مخاطب ایرانی، داستان همین جا تمام نمیشود. من بیشتر از آنچه که از گوشه های طنز و کنایه آمیز خنده ام بگیرد، از میانه های نمایش به یاد “سمانه مرادیانی” می افتم. در سی دقیقه ی ابتدایی، من زنی را میبینم که شاعرانه و چه سبک بال روی صحنه راه میرود، از فلسفه اش میگوید و از حرفه اش، نویسندگی. زنی که با تمام تنهایی هایش در طی زندگی ۴۸ ساله اش به خلق اثر میپردازد گرچه تا پس از مرگش آن چنان ارج داده نمیشود، اما زنده میماند و زندگی نامه اش را مینویسد .اثری که بعدها تا صدهزار نسخه از آن به فروش می رود. در این طرف صحنه، روی صندلی و در ذهن منِ تماشاچیِ ایرانی تصویر زنی است جوان، شاعر و مترجم. زنی پر استعداد که زندگی در فضای بسته ی سیاسی و فرهنگی کشورش را تاب نمی آورد و حتا در پناه بردن به محیط های کوچک و متفاوت و زیرزمینی هم راضی نمیشود. آن طور که داریوش برادری توصیف میکند: ” (سمانه)  یک «زن جوان و پیشرو»، یک «نویسنده و مترجم جوان» و «شاعر جوان» و جستجوگر بود که به شیوه خویش آرزوی جهانی مدرن و زندگی متفاوت داشت، بیشتر با روشنفکری نوین یا پسامدرن فرانسه و کسانی چون «ژرژ باتای» همسو بود و دچار درگیری‌های فردی خویش با سیستم بنیادگرا، چه در محیط دانشگاهی و چه جاهای دیگر بود، همان‌طور که با محیط خویش و با همفکران خویش نیز و در نهایت با خویش و جهان فردی خویش دچار درگیری و چالش بود” . قصدم قضاوت در خصوص خودکشی سمانه مرادیانی نیست، آن را واگذار میکنم به خودتان، روانکاوان و جامعه شناسان. هدفم تنها و تنها مقایسه و بازنمایی تصویر دو زن، با برخی مشترکات در دو موقعیت زمانی و مکانی مختلف بود، یکی مبارزه میکند و صد سال بعد داستان زندگی اش الهام بخش  یک گروه بین المللی تئاتر میشود، دیگری به بن بست میرسد و خودکشی میکند.


طراحی شده توسط BPL و PRT. آماده شده برای وردپرس فارسی توسط پی‌سی دیزاین.