پر پرواز |

خوراک RSS

تیم ملی در استرالیا: نگاهی از زاویه ی نژاد، هویت، سیاست و جنسیت

جمعه ۱ اسفند ۱۳۹۳

 

دومین رویارویی تیم های فوتبال عراق و ایران در مسابقات جام ملت های آسیا انتقاد های فراوانی به دنبال داشت. از گزینش غیرهوشمندانه ی ورزشگاه کانبرا که بیشتر مناسب ورزش های زمستانی و پرطرفدار استرالیایی مثل راگبی لیگ و راگبی یونیون هست و نه فوتبال، تا جنجال ها بر سر داوری بنجامین ویلیامز که در دو قضاوت قبلی مقابل عربستان – ازبکستان و ایران- بحرین انتقادهای فراوانی از سوی مفسرین استرالیایی و همچنین طرفداران ایرانی به دنبال داشت. اما در کنار همه ی این ها و در نهایت بازماندن تیم ملی ایران از مرحله ی نیمه نهایی حضور تیم ملی ایران در استرالیا با اتفاقات دیگر هم همراه بود.

فوتبال، هویت و مهاجرت

تیم های ملی ایران و عراق طی سه هفته دو بار در استرالیا به مصاف یکدیگر رفتند. اگرچه در بازی دوم ایران نتیجه را در ضربات پنالتی واگذار کرد اما بازی بسیار جالبی بود و هر دو تیم چیزی ورای بازی فوتبال را روایت میکردند.

برای هر دو تیم بازی فوتبال نماینده ی مبارزه و سختی های هر دو ملت بود. برای ایرانیان مهاجر که با هر حرکت دفاعی تیم ایران با هیجان از روی صندلی شان بلند میشدند تماشای این بازی بیشتر بازتاب دهنده ی سختی ها و فراز و نشیب های زندگی یک مهاجر ایرانی در استرالیا بود. که با بی انصافی و قضاوت نادرست از زمین رقابت بیرون میافتد و برای آنها که در میدان نبرد میماند هر لحظه اش پر است از التهاب، مبارزه، تلاش، دویدن برای به دست آوردن و دست آخر سرنوشتی که از دست شان خارج است. همین مسائل هویتی تماشای بازی ایران و عراق را به عنوان مثال از تماشای بازی تیم فوتبال امارات متحده عربی یا قطر با هر تیم دیگری متمایز میکرد. امارات، به عنوان کشوری که بیش از ۹۵ درصد از جمعیت ساکن در آن غیر اماراتی هستند و عملن برد یا باخت تیم ملی این کشور کمتر حس تعلق یا هیجانی در ساکنان این کشور ایجاد میکند. و یا حتا کارگران مهاجری که در قطر تحت غیر انسانی ترین شرایط مجبور به ساختن ورزشگاه های فوتبال برای میزبانی این کشور در جام جهانی بعدی هستند.  برای همین تماشای بازی تیم هایی مثل امارات یا قطر بازتابی از هویت ملی این کشورها نبود.

فوتبال جام ملت های آسیا در استرالیا فقط در مورد فوتبال و برد و باخت نبود. مبارزه و حضور و اتحاد همه ی هواداران مهاجر کشورهای آسیایی و ابراز هویت ملی شان در قالب ورزش بود. تنها در چین ۹۰ میلیون نفر بازی فینال بین را مستقیم تماشا کردند و حدود ۲۵۰۰ نفر از کشور کره جنوبی برای تشویق تیم ملی کشورشان به استرالیا سفر کردند.  به این ترتیب و برای مدت چندهفته کشور مهاجر پذیر استرالیا که بیش از یک سوم از ساکنانش خارج از این کشور به دنیا آمده اند ملیت های مختلف یک موضوع مشترک برای صحبت کردن داشتند و آن فوتبال بود.

جمعیت ایرانیان ساکن استرالیا حدود هفتاد هزارنفر است و حضور بیست هزار نفری ایرانیان برای هواداری از تیم ملی یعنی چیزی حدود یک سوم کل ایرانیان ساکن در این کشور که با صرف هزینه ی متوسط بلیط  ۵۰ دلاری، بنزین هر لیتر یک و نیم دلاری و پارکینگ هر ساعت دو دلار از شهرهای دور و نزدیک به استادیوم ها رفتند، رقمی که برای بسیاری از دانشجویان این  معادل یک هفته کرایه خانه شان است. گزارش های تصویری زیادی از تماشاچیان بازی های ایران در استرالیا منتشر شد و تصویر کاملی از تنوع حضور ایرانی ها را نشان داد. در میان حدود ۲۰ هزار نفر ایرانی از همه گروه و طبقه ای حضور داشتند. زنان با حجاب و بی حجاب، کرد و لر و عرب های ایرانی که با زبان عربی با هوادارن عراقی خو ش و بش میکردند، تبریزی هایی که با شال و بنر تیم تراکتورسازی آمده بودند تنوع قومی و فرهنگی ایران را به خوبی نشان میدادند.

در این میان نسل سوم ایرانیان مهاجری هم بودند هایی که به سختی فارسی صحبت میکردند، بعضی حتا به ایران هم سفر نکرده بودند و با دوستان و همکلاسی های استرالیایی شان به استادیوم آمده بودند و همچینین زنان و مردان ایرانی که با پارتنر غیر ایرانیشان پرچم ایران در دست یا نقاشی شده بر صورت، مرتب بالا و پایین میپریدند.

گذاشتن همه ی این تصاویر کنار هم نقطه ی قوتی در دیدن جامعه ایرانی ساکن استرالیا بود. ایرانیانی که خیلی سخت و به ندرت با همدیگر تا این نزدیک و متحد دیده میشوند و به غیر از انتخابات سال ۹۲ که در آن بسیاری از ایرانی ها به صورت گروهی ماشین کرایه کردند تا به معدود محل های رای گیری سفر کنند، شخصن چنین دورهمی عظیمی از ایرانیان ندیده بودم.


2

اما بر خلاف تصور خیلی ها که حضور بیست هزار نفری هواداران تیم ملی نشان دهنده سطحی از همبستگی بین ایرانیان ساکن استرالیا است خواندن مقالاتی مثل گزارش هفته نامه صدا که محتوایی به شدت نژاد پرستانه دارد باور همبستگی بین ایرانیان مقیم استرالیا را سخت تر میکند. هفته نامه صدا تنها چند روز بعد از مسابقه ایران و عراق گزارشی با عنوان “همه از قایقی ها شاکی هستند” منتشر کرد که در آن نیزه ی نژادپرستی را به سوی پناهنده های ایرانی که اخیرا و از طریق قایق و غیرقانونی وارد استرالیا شده اند نشانه رفته است. در این مقاله ایرانیان ساکن استرالیا به چهار دسته تقسیم شده اند که دسته ی اول مهاجرین و پناهنده های قبل از انقلاب و دسته ی آخر پناهنده های سال های اخیر هستند که به گفته ی این گزارش از طریق قایق و غیر قانونی وارد استرالیا شده اند. طبق ادعای این گزارش “این دسته از ایرانیان آبروی بقیه ی ایرانی ها را برده اند”. نویسندگان این گزارش که ایرانیان ساکن شهرهای مختلف استرالیا هستند همه از پناهنده ها به گونه ای یاد میکنند که گویی مشکلات مالی و بیکاری در استرالیا و بدبینی استرالیایی ها به ایرانی ها همه ناشی از حضور پناهنده های ایرانی است.

این در حالی است که تنها چندروز پیش از انتشار این مقاله، ۲۰۰ تن از فعالان مدنی ایرانی خواستار پایان دادن به رفتار خشونت آمیز و تحقیر آمیز با افغانستانی های ساکن ایران شدند. با این حال و با دیدن اظهارات نژاد پرستانه ی تعدادی از ایرانیان که یقینا بازتاب دهنده ی همه ی ایرانی های ساکن استرالیا نیست، انتشار مطالبی از این دست در یک مجله ی ایرانی، راه را برروی انتقاد به روی رفتار های خشونت آمیز دولت استرالیا با پناهجویان ایرانی و افغانستانی جزیره ی مانوس سخت تر میکند. پناهجویانی که هفته ها در اعتراض به شرایط بد و عدم دسترسی به امکانات بهداشتی و آب تمیز، در اعتصاب غذا به سر بردند، اگر به جای جزیره مانوس الآن د ر داخل خاک استرالیا بودند با قضاوتی نژادپرستانه از سوی هموطنان خود روبرو میشدند. قضاوتی که احزاب دست راستی استرالیا، سالهاست پناهجویان را قربانی سیاست های غلط خود کرده اند.

حال آنکه حضور فرهنگ ها و نژاد ها و ملیت های مختلف در استرالیا واقعیت دیگری را نشان میدهد. تیم ملی فوتبال استرالیا که از ترکیب ذخیره و تیم اصلی بیش از نیمی از آن از پدر و مادرهایی غیر استرالیایی و مهاجر به استرالیا متولد شده اند. بازیکنانی که تیم ملی استرالیا را قهرمان جام ملت های آسیا کردند نسل دوم مهاجرانی از کشور های ژاپن، مالزی، ترکیه، یونان، کرواسی، ایتالیا و جزایر ساموآ بودنو. سرمربی تیم این کشور نیز که یک استرالیایی یونانی تبار است سالها پیش به همراه خانو اده ش و با قایق به استرالیا وارد شد. به گفته ی سناتور فیراوانتی، ۱۳ نفر از ترکیب تیم ملی استرالیا از خانواده ی مهاجرین به این کشور هستند و این بار، فوتبال این ورزش محبوب جهانی ملیت های مختلف ساکن استرالیا را با همدیگر متحد کرد. فارغ از آنکه هر یک از ما با چه دین و مذهبی، رنگ پوست یا نژاد و از چه طریق وارد این کشور شده ایم، همه در فرهنگ چندملیتی این قاره ی پهناور سهیم هستیم.

بیش از ۳۰ درصد از ساکنان استرالیا خارج از این کشور به دنیا آمده اند و رشد اقتصادی این کشور بیش از هرچیز مدیون نیروی کار مهاجری است که با فرهنگ و زبان وتجربه و مهارت های مختلف به این کشور پا نهاده اند. مهاجرانی که از بیش از دویست کشور دنیا از طرق مختلف به استرالیا مهاجرت کرده اند. از این میان  حدود یازده درصد متولد کشورهای اروپایی و تنها یک و نیم درصد متولد کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا هستند. مهاجران اروپایی که عمدتا بعد از جنگ جهانی دوم از طریق دریا و با قایق وارد این کشور شده اند. از این میان انگلیسی ها و ایرلندی ها بیشترین جمعیت مهاجر استرالیا را تشکیل میدهند که بسیاری از آنها تا مدتها و بدون ویزای قانونی و مدت دار در استرالیا به زندگی ادامه میدهند. ولی به دلیل سفید پوست بودنشان کسی آنها را مهاجر غیر قانونی خطاب نمیکند.

فوتبال یا سیاست، زور کدامیک بیشتر است؟

تیم ملی فوتبال فلسطین، امسال برای اولین بار در جام ملیت های آسیا حضور پیدا کرد. نام فلسطین، تقریبن در هیچ زمان و مکانی مسقل از سیاست نبوده است. فیفا و تمام زد و بند های پشت پرده اش با قطر و میزبانی این کشور باری جام جهانی ۲۰۲۲ و پشتیبانی مالی این کشور از فلسطین، باور این نکته که اجازه ی حضور فلسطین در جام ملت های آسیا یک تصمیم غیر سیاسی بوده واقعن غیر قابل قبول است. قطر حضور مالی بسیار واضح و در عین حال قوی در نوار غزه داردو پروژه های چند میلیارد دلاری قطر در ساختن مجموعه های مسکونی تنها یکی از چندین مورد سرمایه گذاری و حمایت مالی قطری ها از فلسطین است.

با این تفاسیر این سوال به ذهن خطور میکند که چه طور ممکن است فیفا مسئله تحریم های جهانی علیه ایران را آنقدر جدی بگیرد که از پرداخت سهم بازیکنان ایرانی در جام جهانی تا معلوم شدن نتیجه مذاکرات هسته ای خودداری کند  اما به فلسطین به عنوان یک کشور مستقل اجازه ی بازی بدهد؟ به این ترتیب چه طور ممکن است که امکان پیدا کردن راه حل برای انتقال پول به فدراسیون ایران و پرداهت حق بازیکنان ایرانی به بهانه ی تحریم ها وجود ندارد؟

به این ترتیب میتوان گفت اگرچه فوتبال مستقیمن موضوعی سیاسی نیست ولی سایه ی سیاست، چه در داخل و چه در خارج از ایران بر عملکرد این تیم تاثیر گذاشته است. با همین استدلال، تنوع قومی و فرهنگی ایرانیان مهاجر یا پناهنده میتوانست فرصتی برای به نقد کشیدن سیاست های نژادپرستانه و در عین حال غیرقانونی دولت استرالیا در قبال پناهنده ها و پناهجویان باشد و نه محلی برای قوت بخشیدن به آنو، آنطور ک ه متسافانه در هفته نامه صدا هم بازتاب داده شده بود.

 

هشتاد دقیقه دفاع مقدس

برای بسیاری این بازی تداعی جنگ ایران و عراق بود. برخی آنقدر فحش و ناسزا به تیم عراقی میدادند که انگار زمین فوتبال میدان جنگ است و این بازی قرار است هشت سال طول بکشد.

در این میان اما تعدادی طرفداران عراقی هم بودند که پرچم ایران روی یک طرف و پرچم عراق روی دیگر صورتشان بود. ندیمه، یک پناهنده عراقی ساکن استرالیاست. او یک مددکار سازمان ملل متحد در عراق بوده که بعد از حمله ی آمریکا به عراق به سوریه پناه میبرد. ولی طی جنگ داخلی سوریه راه بر آرامش او وخانواده اش بسته میشود. به عنوان یک خانواه شیعه بارها مورد سو قصد قرار میگیرند و در نهایت مجبور به ترک سوریه و مهاجرت به استرالیا میشود. جایی که امروز برای دیدن بازی ایران و عراق به هیجان آمده. چند کلمه ای فارسی میداند و خودش را از بابت شیعه بودن بسیار نزدیک به ایرانی ها. تا قبل از مهاجرت به استرالیا خانواده اش سالی یک بار به مشهد و برای زیارت حرم اما رضا سفر میکرده اند و خودش ازینکه حال در بین ایرانی هاست خوشحال است.زندگی خودش و اطرافیانش بعد از حمله ی آمریکا به عراق پر بوده است از ترس، ترکش و تجاوز. آنطور که خودش میگوید زمان جنگ با ایران زندگی آنقدرها هم سخت نبود- یا سخت بود اما نه برای همه و همیشه. جنگ بود ولی در مرز. اما بعد از جنگ خلیج و شروع تحریم های آمریکا زندگی برای همه سخت شد.

بدن زن، آماج توهین و تحقیر

از ابتدای نیمه ی دوم، وقتی اعصاب خیلی از هوادارن از اخراج شدن پولادی خرد و خمیر شده بود عرصه بر برخی زنان ایرانی حاضر در استادیوم هم تنگ شد. مردان عصبانی که با هر حمله ی بی ثمر تیم ایران از به کار بردن انواع فحش و ناسزا، به عمه، مادر، خواهر و … فروگذار نمیکردند. این رویه اما به ورزشگاه ختم نشد. بیش از ۹۰۰ کابر ایرانی  فیس بوک بعد از پایان بازی، با حمله به صفحه ی یک استرالیایی ساکن آمریکا که از اتفاق هم نام با داور بازی، بود او و خانواده اش را مورد تهدید، تجاوز و تحقیر قرار دادند. بازتولید ادبیات سکسیستی که منِ زنِ تماشاچی را فحش های مادر و خواهر تماشاچیان پشت سرم می آزارد. بعد تر در عکس های تماشاچیان ایرانی حاضر در استادیوم، این سایز سینه و لباس و کوتاهی و بلندی اش هست که سوژه ساز میشود و کمی بعدتر همه ی اینها خودش را در ادبیات زضد زن بازتولید میکند.

با در نظر گرفتن همه ی اینها این سوال پیش می آید که آیا واقعن همه از حضور زن ایرانی در استادیوم خوشحال بودند؟ اگر حضور زنان ایرانی در ورزشگاه یک رویداد خجسته است پس این ادبیات تجاوز و تحقیر، این همه تصمیم گیری برای بدن زن، این رویارویی با زن و خلاصه شدنش با یک اُبژه ی جنسی ایا در تضاد با خوشحالی از حضور زن ایرانی در ورزشگاه نیست؟ که این، امری بسیار خوشحال کننده بود اما باور این خوشحالی از ظرف همه ی کسانی که بعد از هر خشم و اعتراض، بدن زن را مایه ی هجوم قرا میدهند، قابل لاور نیستو خشتان بیاید یا نه من شدیدا معتقدم بسیاری از مردان ایرانی از حضور زن ایرانی در ورزشگاه خوشحال نیستند، که اگر بودند ما شاهد این سطح گسترده از تحقیر و توهین به زن نبودیم. به قول مینا خانی، ” بعد از هر بازی٬ بعد از هر شکست٬ بعد از هر خبر٬ بعد از هر فراز و فرود٬ تن‌های زنانه/غیرمردانه مورد هجوم سکسیسم «سکسیسم کشنده است» قرار می‌گیرند و این اتفاق در سطح روشنفکری «یک سقوط» است و یک شکست برای همه ی آن‌چیزهایی که فمینیست‌ها سال‌هاست سعی در توضیح‌اش دارند. ما در توضیح و تشریح مبانی فمینیستی به جامعه‌ی «فرهیخته» نیز شکست خورده‌ایم. حرف خاصی نیست. بعد از هر بازی فوتبال و بررسی پیج‌های «فعالین» شبکه‌های اجتماعی می‌توان این «شکست» را تجربه کرد و سرخورده‌تر از گذشته ادامه داد. این شما و این «اگزوزهای خاور»…هنوز ترومای تجاوز محلی برای خندیدن بخش بزرگی از «فعالان» ماست.”


من ایرانی هستم ولی نرمال نیستم!

شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۲

شاید شما هم این مجموعه ی عکس هجده تایی از حسین فاطمی را دیده باشید. “ایران از نگاه دیگر” عنوان این مجموعه است که این روزها در بسیاری از وب سایت های انگلیسی زبان و شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته شده است. اما این ایران از نگاه دیگر تقریبا همان چیزی است که مخاطب فانتزی پسند غربی دوست دارد به عنوان تصویری متفاوت از اخبار مرتبط با انرژی هسته ای و ایران ببیند، عکس هایی که به هیچ وجه نماینده اکثریت مردم ایران نیست. در میان این هجده عکس تنها دو عکس از شهرهایی غیر از تهران گرفته شده، یکی در شیراز و دیگری در در خرم آباد. در بین توضیحاتی که برای عکس ها عنوان شده مرتباً بر این نکته تکیه میشود که: ایرانی ها پارتی میگیرند، سیگار میکشند، در محافل خصوصی مشروب میخورند و در خانه سگ نگه میدارند. پس به خاطر همه ی اینها، ایرانیان مردم “نرمال” ی هستند! به این تعبیر چون این عکس ها همان چیزهایی را نشان میدهد که یک آمریکایی با فرهنگ مصرف گرایش دوست دارد انجام بدهد، پس ایرانی ها هم “نرمال” هستند!

تمام حقوق معنوی بازنشر عکس به حسین فاطمی متعلق است.

نگاه کردن به این عکسها و واکنشهای مختلف مردم تاسفم را برانگیخت. بیایید به کمی قبل تر نگاه کنیم، سالهای بعد از جنگ ایران و عراق و فیلم های ایرانی که به جشنواره های بین المللی راه یافت و دنیا دوست داشت ایران را در قالب همان تصاویر بیند. “باشو، غریبه ی کوچک” داستانی بسیار تامل برانگیز از جنگ و غریبه ی کوچک جنوبی که در مواجهه با زنی از خطه های شمالی کشورش قادر به برقراری ارتباط نیست، که هم این نشان دهنده تنوع زبانی، قومی، فرهنگی و رفتاری در ایران است. بادکنک سفید، به رنگ بهشت، بچه های بهشت، به رنگ خدا و … فیلم های موفقی بودند که به این فهرست میتوان اضافه کرد. اما تصویری که اکثر مخاطبان غربی این فیلمها از ایران دریافت میکنند این است که ایران کشوری است بدبخت و جنگ زده، همه در روستا زندگی میکنند، بچه های ایرانی هیچ دسترسی به امکانات تحصیلی و بهداشتی ندارند و  کودکی برای یک کیسه برنج یا برای برنده شدن یک جفت کفش باید ملالت ها بکشد. این تصویر قطعاً و متاسفانه نشان دهنده واقعیتی از بخشی از داستان زندگی یک دانش آموز ایرانی در مناطقی از ایران هست اما این همه ی آنچه ایران هست، نیست. همانطور که این مجموعه عکس آقای فاطمی تنها ممکن است تصویر درستی از ده پانزده درصد از ساکنان مرکز و شمال پایتخت ایران باشد. به هر حال، فارغ از این بحث که هرکدام از این تصاویر و فیلم ها چند درصد از جامعه ایران را نمایندگی میکنند اعتقاد دارم ایکاش تن به فریم های مطلوب دیگران ندهیم، خلاق باشیم و از چهارچوب تعاریف نرمال و طبیعی که دیگران برایمان نسخه پیچی میکنند بیرون بیاییم. این فرهنگ مصرف گرای پارتی برو و سیگار بکش و مشروب بخور، به هیچ وجه “نرمال” نیست و “نرمال” بودن با این معیارها اصلاً افتخار نیست.


تا ریشه در آب است امید ثمری هست

دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۱

محراب مدرسه امامی اصفهان، من را تمام قد در آغوش میکشد. این بار بی حجاب. این است که بعد از شنیدن صدای اذان از راهنمای صوتی موزه نگاهم غرق در لاجوردی محراب، یادم میرود کجا ایستاده ام. صدای آب حوض و لهجه ی شیرین پیرمرد دوچرخه سوار و زن جوان در حال چانه زدن از بازار منتهی به چاه حَج میرزا، هفت ادویه و حنا میخرد. این لاجوردی برای من هم آن است. میتوانم ساعت ها همینجا بنشینم و خیالِ حضور در میدان نقش جهان را طواف کنم، در اصفهان. شهر گنبد های فیروزه ای، شهر زیبای من.


دیدن محراب مدرسه امامی اصفهان اما، اینجا در نیویورک، حس غریبی است. خیلی ها می آیند نگاه میکنند و خالق اثر را تحسین، خیلی از آنهایی که آگاهانه به بخش ایران بعد ازاسلام موزه سر میزنند و نه از روی گذر. آنهایی که ایران برایشان تنها سرخط خبرها نیست، ترکیبی از هنر و معماری هم هست.
از میان راهروهای طولانی که هر تابلو و هر اثر میتوانست ساعت ها مرا سرگرم کند، تنها یک بعداز ظهر باقی مانده بود تا آرزوی دیدن شیرازه ی از هم پاشیده و برگ برگ شده ی شاهنامه تهماسبی و محراب مدرسه امامی و فرش های نفیس صفوی را به گور نبرم.
در تمام این سفرها، از لندن تا نیویورک شیرازه ی هویت چندپاره ام را از دل این موزها جمع میکردم. هویتی که دیگر هیچ شباهتی به ۲ سال پیش ش ندارد. حتا به یک ماه پیش ش هم. مرتب در تغییر . که هم این تغییر های در دلِ هم پیچیده خود یک هویت جدید از من است. از منی که ایرانی تر از قبل است، بعد از دیدن واتیکان، من اصفهانی تر از اولین دیدارم از کلیسای وانک شدم. و همینطور وقتی تکه تکه های دیوار تخت جمشید و ستون هایش را در موزه ی بریتانیا دیدم، شیرازی تر از اولین دیدارم از تخت جمشید شدم و همین طور وقتی محراب مدرسه امامی را دیدم.
متروپولیتن بی شک یکی از دیدنی ترین موزه های جهان است. در شگفتم ازینکه چه طور میشود محرابی با این بزرگی را یک جا از یک کشور به کشوری دیگر منتقل کرد؟ بعد هم با افتخار آنرا در موزه گذاشت ؟ و بلیط فروخت و هیچ توضیحی هم نداد از اینکه چه شد که این محراب به این بزرگی از اصفهان به ینگه ی دنیا آورده شد !

 

 

 

 

 

 

 

 


خلقت آدم و آدم خالق

چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱

روز دوم در رم به طرز استثنایی زیبا بود .نقاش جوان با صورتی آفتاب سوخته، موهای فرفری و لب های باریک به صورتم خیره شده بود و هر از چندگاهی دستش را از روی کاغذ بلند میکرد به سمت صورتش میبرد طوری که یعنی صورتت را کمی خم کن این طوری . یا نگاهت را منحرف نکن، اشاره اش به لب هایش یعنی لبخندت را همان طوری که از اول شروع کردی ادامه بده . باد می آمد و موهایم صورتم را قلقلک میداد . گرمی تنم و سرخی صورتم از نگاه خیره ی نقاش به جزییات صورتم  بود؟ یا آفتاب ساعت ۲ بعد از ظهر، نمیدانم. هم این بازی نگاه برای سبک پر کشیدنم کافی بود، در سنگینی نگاهش. همه ی دغدغه ام در آن پانزده دقیقه تصویری بود که قرار بود خلق شود. سالها بود دلم میخواست کسی طرحی از چهره ام بزند – به نظرم انقدر که طراحی شبیه درون آدم میشود عکس شبیه نیست.

نقاش جوان ایتالیایی با دست های زمخت و ناخن های بلندش اصرار داشت مستقیم به چشم هایش نگاه کنم. برای او من سوژه ای بودم ۴۰ یورویی، برای من اون هنرمندی بود در دل پیاتزای کوچکی که راه به آبشار آرزوها داشت و قرار بود مرا به آروزیم برساند.  با موهای ژولیده و پوست سوخته . نگاهش از بالای صورتم شروع  شد، پیشانی. بعد چشم ها که گرمترین نقطه  بعد از شهر بود. موهایم، مرز بی تفاوتی نگاهش بود و بعد دوباره بازگشت قلم به چشم هایم، مثل یک آشتی در سایه ی تابستانی.

هیچ مکالمه ای بین ما برقرار نشد، زبان او کاغذش بود و ” گراتسیا” در نگاه پر شوق من وقتی از چهار پایه پریدم پایین و خودم را روی کاغذ یافتم .

امروز به واقع حس کردم خلقت حسی است بس زیبا، پر از قدرت و رضایت. پیش از ظهرش در موزه ی واتیکان، سقف کلیسای سیستن چاپل بود و سکوت و شوق بی انتهای من از دیدن نقاشی خلقت آدم. باید اعتراف کنم که هیچ فکر نمیکردم نقاشی سقفی اینقدر کوچک باشد و تصورم پیش ازین سقفی بود که “خلقت آدم” همه ی سقف آنرا گرفته.

عکاسی ممنوع بود اما برای من که یک سال در کلاس تاریخ هنر با عکس مجسمه ها و نقاشی های دیواری تمام حافظه تصویری ام را به کار بسته بودم تا زیبایی هنر رم را تجسم کنم آن لحظه … لحظه ی دیدن خلقت آدم مصادف بود با رسیدن به آروزیم. به نظرم آنقدر که در خلقت آدم میکل آنژ میشد به خلقت و آفرینش  ایمان آورد در هیچ کدام از کلاس های دینی نمیشد. لذتی که در “جان” بخشی هست در جان گرفتن نیست.

 

پی نوشت : چون میروی، بی من نرو- ای جان ِ جان بی تن مرو، آرام ِ “جان”، بی من نرو.

 


لبخند به سبک بودا

شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۱

دومین روز از زمستان. لذت یک روز بارانی، نیایش و تمرکز . در بزرگترین معبد بوداییان در نیم کره جنوبی زمین. معبد ” نان تی اِن”، در چینی به معنی ” بهشتی در جنوب” در دامنه ی یکی از کوه های یوناندِرا. بوی عود و موسیقی منحصر به فردی که نمیدانم چه بود که آنچنان مرا مسخ کرد. صدای باران و خنکی هوا و شمع های کوچک همیشه روشن معبد. خانم هایی با سرهای کاملا تراشیده، لباس های قهوه ای بلند و لبخند بر لب، لبخند ِ بودا . لبخندِ دالایی. بعد از یک پیاده روی نسبتا طولانی از بین درخت هایی لخت و بی برگ و گاه درخت هایی به برگ قرمز و نارنجی و نفس هایی که دیگر تند نمیزد، یک نهار کاملا گیاهی. که من هیچ وقت نفهمیدم چرا جان حیوانات عزیزتر از جان گیاهان است؟


تئاتر زندگی و مرگ

پنج شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

اولین تجربه ی من از تئاتر انگلیسی، به زبان انگلیسی. در مرکز نمایش های “مِری گونگ” . سالنی  کوچک با ظرفیت حدودا صد نفر در شهر ولونگونگ، استرالیا.  نمایش داستان “مِری مک لِین، به روایت خودش”. یک اتوبیوگرافی اعتراف گونه، زنی با روحیه ای سرکش. نمایش  بیقراری های یک دختر نوزده ساله ی سرکش که مکتب فکری خودش را دارد، فلسفه ی خودش را دارد، میخواند، مینویسد و به گفته ی خودش : هرروز همین روال تکراری رو زندگی میکند. اما سر تسلیم به شرایط موجود فرود نمیارد. فارغ از هر تعلق عاطفی به پدر، مادر و خواهر ها و برادرهایش زندگی میکند و از ابتدا بیننده را با این واقعیت تلخ که احتمالا برای ما غریبه نیست گره میزند، اینکه: هیچ کس حرفش را نمیفهمد و تا انتهای نمایش هم هنوز در تمنای داشتن یک ساعت خوشحالی است.  داستان زنی نویسنده با بیانی آمیخته به طنز در بازتاب دیدگاه های فلسفی اش. زنی که دنیا را بی هدف و تکراری میبیند در اوان جوانی روابط آزاد با مردهای مختلف را تجربه میکند و در میانه ی سومین دهه ی زندگیش از تجربه ی جنسیش با همجنس هایش حرف میزند.وجود خدا را به معنای رایج به سوال میکشد و در صحنه های پایانی وقتی در چهل و چندسالگیست باز هم خدا را خطاب قرار میدهد، از او میپرسد آیا اگر عادل هست؟ چرا  کودکی در صحرا و دیگری در ناز و نعمت قرار میدهد؛ تمنایش برای ازدواج با شیطان که در سراسر نمایش چندبار تکرار میشود و هم این روحیه ی سرکش “مری میک لین” را که در حدود صد سال پیش زندگی در آمریکا زندگی میکرده است را بهتر تصویر میکند.

بازیگر زن خوب اجرا میکرد اما این برای من تازگی نداشت، در تهران هم شاهد بازی قوی بازیگران تئاتر بودم . نیمه برهنگی بازیگر زن و گاه به گاه موقعیت قرار دادن پاها و دست هایش در موقعیت هایی که خودش ” عشوه با مرگ” می نامید، در خلوت اش، موقع خواندن روزنامه و سیگار کشیدن، من را به خودِ واقعیِ نویسنده نزدیک میکرد و باور بازی را راحت تر. چیزی که کمتر در سینما یا تئاتر ایران دیده بودم. تفاوت بارز این نمایش با آنچه من در گذشته در تهران تجربه کرده بودم در نورپردازی و موسیقی بسیارهماهنگ و تاثیر محسوس اش بر بیننده بود.

اما برای منِ مخاطب ایرانی، داستان همین جا تمام نمیشود. من بیشتر از آنچه که از گوشه های طنز و کنایه آمیز خنده ام بگیرد، از میانه های نمایش به یاد “سمانه مرادیانی” می افتم. در سی دقیقه ی ابتدایی، من زنی را میبینم که شاعرانه و چه سبک بال روی صحنه راه میرود، از فلسفه اش میگوید و از حرفه اش، نویسندگی. زنی که با تمام تنهایی هایش در طی زندگی ۴۸ ساله اش به خلق اثر میپردازد گرچه تا پس از مرگش آن چنان ارج داده نمیشود، اما زنده میماند و زندگی نامه اش را مینویسد .اثری که بعدها تا صدهزار نسخه از آن به فروش می رود. در این طرف صحنه، روی صندلی و در ذهن منِ تماشاچیِ ایرانی تصویر زنی است جوان، شاعر و مترجم. زنی پر استعداد که زندگی در فضای بسته ی سیاسی و فرهنگی کشورش را تاب نمی آورد و حتا در پناه بردن به محیط های کوچک و متفاوت و زیرزمینی هم راضی نمیشود. آن طور که داریوش برادری توصیف میکند: ” (سمانه)  یک «زن جوان و پیشرو»، یک «نویسنده و مترجم جوان» و «شاعر جوان» و جستجوگر بود که به شیوه خویش آرزوی جهانی مدرن و زندگی متفاوت داشت، بیشتر با روشنفکری نوین یا پسامدرن فرانسه و کسانی چون «ژرژ باتای» همسو بود و دچار درگیری‌های فردی خویش با سیستم بنیادگرا، چه در محیط دانشگاهی و چه جاهای دیگر بود، همان‌طور که با محیط خویش و با همفکران خویش نیز و در نهایت با خویش و جهان فردی خویش دچار درگیری و چالش بود” . قصدم قضاوت در خصوص خودکشی سمانه مرادیانی نیست، آن را واگذار میکنم به خودتان، روانکاوان و جامعه شناسان. هدفم تنها و تنها مقایسه و بازنمایی تصویر دو زن، با برخی مشترکات در دو موقعیت زمانی و مکانی مختلف بود، یکی مبارزه میکند و صد سال بعد داستان زندگی اش الهام بخش  یک گروه بین المللی تئاتر میشود، دیگری به بن بست میرسد و خودکشی میکند.


نامرد؛ داستان زندگی سه زن موفق افغان

پنج شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۰

فیلم مستند ۳۵ دقیقه ای نامرد به کارگردانی مصطفی کیا، وبلاگ نویس و فیلمساز و عکاس هنرمند افغان است، که در ادامه مصاحبه ام را با مصطفی در خصوص این فبلم مستند کوتاه، انگیزه و دغدغه هایش در ساخت فیلم را به زبان شیرین دری بیان کرده است.

موضوع کلی فیلم نامرد چیست؟ فلم مستند نامرد به صورت عمومی درباره زنان افغانستان و چالش هایی که ایشان در کشور خود با آن مواجه می شوند را در بر می گیرد. به همین منظور سه شخصیت زن از سه بخش مختلف انتخاب شدند تا این سه بتوانند هم روال فلم را بوجود بیاورند و هم به عنوان نمایندگان زنان در فلم از مسایل و مشکلات و همچنین موفقیت های ایشان بگویند.

دلایل شما برای انتخاب این سه زن چه بود؟ این زنان هر کدام سیما سمر رییس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان-ثریا دلیل سرپرست وزارت صحت عامه یا همان بهداشت و شینکی کروخیل وکیل پارلمان می باشند. دو دلیل برای انتخاب این سه زن وجود داشت اول اینکه داکتر سیما سمر به عنوان یکی از مطرح ترین زنان فعال درزمینه حقوق بشر می باشد و دو بار برای جایزه صلح نوبل انتخاب شده است – ثریا دلیل که تحصیلات خود را در دانشگاه هاروارد آمریکا به اتمام رسانده و خود نیز مدرک دکتری دارد و به عنوان یکی از فعالترین وزرا در کابینه رییس جمهور کرزی می باشد – شینکی کروخیل که برای دومین بار به مجلس نمایندگان راه پیدا کرده و در افغانستان به عنوان زنی با خصوصیات خاص خود مبنی بر تلاش شبانه روزی برای احقاق حقوق زنان معروف می باشد.ثریا دلیل از قوه قضاییه – شینکی کروخیل از قوه مقننه و سیما سمر از بخش حقوقی و دلیل دوم ترکیب نژادی این سه می باشد که سیما سمر از قوم هزاره-ثریا دلیل ازبک و شینکی کروخیل پشتون می باشد

در این فیلم قصد دارید چه چیزی را به بیننده نشان بدهید؟ فلم در کل نگاه مثبتی دارد و در پی آن است تا با یادآوری سه دوره قبلی یعنی رژیم کمونیستی- مجاهدین و طالبان به دختران و زنان افغانستان گوشزد نماید که زنان در تمام این دوره های چه چالشهایی پیش رو داشته اند اما با تمام این از تلاش دست بر نداشته و همچنان برای احقاق حقوق طبیعی خود در تمام زمینه ها از جمله سیاسی- اجتماعی و … مبارزه کرده اند و می کنند.و از نمونه های این مبارزه خود همین شخصیت ها می باشند که هر کدام بعد از تلاش های فراوان توانسته اند تا به مدارج بالا دست پیدا کنند

آیا فیلم پیام خاصی را دنبال میکند؟ تمام پیام فلم این است تا به دختران جوان بگوید که برای رسیدن به آرزوهای خود مبارزه کنند و الگوهای فوق از تجربیات خود در این زمینه آنان را آگاه ساخته و به ایشان این نوید را می دهد که افغانستان به این دختران نیاز دارد تا بتوانند در آینده این راه را ادامه دهند.

فلم در ابتدا به صورت اجمالی به زندگی گذشته و معرفی شخصیت ها می پردازد و در ادامه ایشان شروع به مرور دوره های گذشته و وضعیت زنان در آن دوره های می کنند و در قسمت پایانی پیام های مورد نیاز برای دختران افغان را مطرح می کنند.

عنوان نامرد از نظر من انتخاب هوشمندانه ای است. برای من به عنوان یک زن ایرانی که با معنی این کلمه چه از نطر ادبی چه از نظر کاربردی آشنایی دارم. آیا نامرد در زبان دری و در فرهنگ افعانستان هم بار معنایی خاصی دارد؟

نامرد همانگونه که از این صفت پیداست – صفتی است که برای زنان بکار می رود و از ناتوانی آنان در برابر مردان می گوید

تحلیل صفت نامرد به عنوان کوچکترین واحد نابرابری در ادبیات محاوره ای کشور های فارسی زبان از جمله افغانستان می توانست تا بهانه خوبی باشد برای شروع و قالب فلم

با چه موانع و مشکلاتی در طول ساخت فیلم مواجه شدی؟ در رابطه با مشکلاتی که فلمساز برای ساخت این فلم داشت می توانم چند مورد را ذکر کنم که اولین آن مدت تولید این فلم بود که ۹ ماه به طول انجامید که ما مدت کمتری را برای آن در نظر گرفته بودیم اما حجم کاری این اشخاص به ما اجازه نمی داد تا بتوانیم آن طور که می خواهیم تولید را پیش ببریم – به عنوان مثال برای داکتر سیما ماه ها انتظار کشیدیم تا بتوانیم برای اولین بار به مدت ۲ ساعت با ایشان در رابطه با ساخت این فلم صحبت کنیم و یا مسافرت هایی خارج از کشور ایشان نیز مانع دیگری شده بود اما یکی از مشکلات جالب ولی در عین حال تاسف بار زندگی شخصی این سه زن بود که هیچ کدام به فلمساز اجازه نداند تا زاویه ای دیگر زندگی ایشان را در فلم جا بدهیم –

برای مثال داکتر سیما سمر به ما اجازه این را نداند تا از شوهر دوم ایشان فلم بگیریم و یا به هیچ عنوان در این رابطه نخواستند تا صحبت نمایند و اینکه در زندگی شخصی چگونه هستند و یا اینکه شینکی کروخیل که یک خانم مطلقه است ولی در فلم نخواستند تا این موضوع مطرح شود و یا ثریا دلیل که اجازه نداد تا حتی به صورت محدود به زندگی شخصی وی وارد شویم و حتی به خانه وی برویم تمام این مشکلات باز هم به همان مسایل سنتی برمی گردد که این زنان نیز با تمام توانایی خود در افغانستان از آن هراس دارند بدین معنی که همچان لایه های سنتی جامعه حضور پر رنگی در قدرت دارند و باید در بعضی زمینه ها سکوت پیشه کرد – به همین علت فلمساز تمام تلاش خود را کرد تا این خالی گاه ها را به گونه ای پر نماید

آیا تا به حال به فستیوال خاصی ارسال شده یا به نمایش درآمده است؟ تا حال به فلم فستوالی فرستاده نشده اما در آینده نزدیک قصد این کار را دارم . قصد دارم تا فلم مورد نظر به صورت موبایل سینما در ولایات افغانستان در مکاتب متوسطه پسرانه و دخترانه نمایش داده شود

یکی از مشکلات حال حاضر برای پخش فلم در تلویزیون ها و مکان های عمومی مخالفت خانم ثریا دلیل می باشد – به این دلیل که وی قصد دارد تا برای گرفتن رای اعتماد به مجلس معرفی شود و این امر باعث شده تا ما نتوانیم تا حال نمایش عمومی بدهیم به غیر از افتتاح فلم – در قسمت هایی از فلم که به مجاهدین می پردازیم از دوره ایشان انتقاد شده و خانم دلیل به دلیل وجود این مجاهدین در پارلمان فعلی هراس دارد که این فلم می تواند به وی در گرفتن رای اعتماد از نمایندگان از طبقه مجاهدین آسیب برساند که در آخرین درخواست وی خواهان حذف تصاویر خود از این فلم شده است که همچنان در این زمینه بنده در حال رایزنی با ایشان هستم

برای شما و دیگر فعالان اجتماعی و هنرمندان افغان آرزوی موفقیت دارم و ممنون از زمانی که برای مصاحبه اختصاص دادید


طراحی شده توسط BPL و PRT. آماده شده برای وردپرس فارسی توسط پی‌سی دیزاین.