پر پرواز |

خوراک RSS

تا ریشه در آب است امید ثمری هست

دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۱

محراب مدرسه امامی اصفهان، من را تمام قد در آغوش میکشد. این بار بی حجاب. این است که بعد از شنیدن صدای اذان از راهنمای صوتی موزه نگاهم غرق در لاجوردی محراب، یادم میرود کجا ایستاده ام. صدای آب حوض و لهجه ی شیرین پیرمرد دوچرخه سوار و زن جوان در حال چانه زدن از بازار منتهی به چاه حَج میرزا، هفت ادویه و حنا میخرد. این لاجوردی برای من هم آن است. میتوانم ساعت ها همینجا بنشینم و خیالِ حضور در میدان نقش جهان را طواف کنم، در اصفهان. شهر گنبد های فیروزه ای، شهر زیبای من.


دیدن محراب مدرسه امامی اصفهان اما، اینجا در نیویورک، حس غریبی است. خیلی ها می آیند نگاه میکنند و خالق اثر را تحسین، خیلی از آنهایی که آگاهانه به بخش ایران بعد ازاسلام موزه سر میزنند و نه از روی گذر. آنهایی که ایران برایشان تنها سرخط خبرها نیست، ترکیبی از هنر و معماری هم هست.
از میان راهروهای طولانی که هر تابلو و هر اثر میتوانست ساعت ها مرا سرگرم کند، تنها یک بعداز ظهر باقی مانده بود تا آرزوی دیدن شیرازه ی از هم پاشیده و برگ برگ شده ی شاهنامه تهماسبی و محراب مدرسه امامی و فرش های نفیس صفوی را به گور نبرم.
در تمام این سفرها، از لندن تا نیویورک شیرازه ی هویت چندپاره ام را از دل این موزها جمع میکردم. هویتی که دیگر هیچ شباهتی به ۲ سال پیش ش ندارد. حتا به یک ماه پیش ش هم. مرتب در تغییر . که هم این تغییر های در دلِ هم پیچیده خود یک هویت جدید از من است. از منی که ایرانی تر از قبل است، بعد از دیدن واتیکان، من اصفهانی تر از اولین دیدارم از کلیسای وانک شدم. و همینطور وقتی تکه تکه های دیوار تخت جمشید و ستون هایش را در موزه ی بریتانیا دیدم، شیرازی تر از اولین دیدارم از تخت جمشید شدم و همین طور وقتی محراب مدرسه امامی را دیدم.
متروپولیتن بی شک یکی از دیدنی ترین موزه های جهان است. در شگفتم ازینکه چه طور میشود محرابی با این بزرگی را یک جا از یک کشور به کشوری دیگر منتقل کرد؟ بعد هم با افتخار آنرا در موزه گذاشت ؟ و بلیط فروخت و هیچ توضیحی هم نداد از اینکه چه شد که این محراب به این بزرگی از اصفهان به ینگه ی دنیا آورده شد !

 

 

 

 

 

 

 

 


خلقت آدم و آدم خالق

چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱

روز دوم در رم به طرز استثنایی زیبا بود .نقاش جوان با صورتی آفتاب سوخته، موهای فرفری و لب های باریک به صورتم خیره شده بود و هر از چندگاهی دستش را از روی کاغذ بلند میکرد به سمت صورتش میبرد طوری که یعنی صورتت را کمی خم کن این طوری . یا نگاهت را منحرف نکن، اشاره اش به لب هایش یعنی لبخندت را همان طوری که از اول شروع کردی ادامه بده . باد می آمد و موهایم صورتم را قلقلک میداد . گرمی تنم و سرخی صورتم از نگاه خیره ی نقاش به جزییات صورتم  بود؟ یا آفتاب ساعت ۲ بعد از ظهر، نمیدانم. هم این بازی نگاه برای سبک پر کشیدنم کافی بود، در سنگینی نگاهش. همه ی دغدغه ام در آن پانزده دقیقه تصویری بود که قرار بود خلق شود. سالها بود دلم میخواست کسی طرحی از چهره ام بزند – به نظرم انقدر که طراحی شبیه درون آدم میشود عکس شبیه نیست.

نقاش جوان ایتالیایی با دست های زمخت و ناخن های بلندش اصرار داشت مستقیم به چشم هایش نگاه کنم. برای او من سوژه ای بودم ۴۰ یورویی، برای من اون هنرمندی بود در دل پیاتزای کوچکی که راه به آبشار آرزوها داشت و قرار بود مرا به آروزیم برساند.  با موهای ژولیده و پوست سوخته . نگاهش از بالای صورتم شروع  شد، پیشانی. بعد چشم ها که گرمترین نقطه  بعد از شهر بود. موهایم، مرز بی تفاوتی نگاهش بود و بعد دوباره بازگشت قلم به چشم هایم، مثل یک آشتی در سایه ی تابستانی.

هیچ مکالمه ای بین ما برقرار نشد، زبان او کاغذش بود و ” گراتسیا” در نگاه پر شوق من وقتی از چهار پایه پریدم پایین و خودم را روی کاغذ یافتم .

امروز به واقع حس کردم خلقت حسی است بس زیبا، پر از قدرت و رضایت. پیش از ظهرش در موزه ی واتیکان، سقف کلیسای سیستن چاپل بود و سکوت و شوق بی انتهای من از دیدن نقاشی خلقت آدم. باید اعتراف کنم که هیچ فکر نمیکردم نقاشی سقفی اینقدر کوچک باشد و تصورم پیش ازین سقفی بود که “خلقت آدم” همه ی سقف آنرا گرفته.

عکاسی ممنوع بود اما برای من که یک سال در کلاس تاریخ هنر با عکس مجسمه ها و نقاشی های دیواری تمام حافظه تصویری ام را به کار بسته بودم تا زیبایی هنر رم را تجسم کنم آن لحظه … لحظه ی دیدن خلقت آدم مصادف بود با رسیدن به آروزیم. به نظرم آنقدر که در خلقت آدم میکل آنژ میشد به خلقت و آفرینش  ایمان آورد در هیچ کدام از کلاس های دینی نمیشد. لذتی که در “جان” بخشی هست در جان گرفتن نیست.

 

پی نوشت : چون میروی، بی من نرو- ای جان ِ جان بی تن مرو، آرام ِ “جان”، بی من نرو.

 


قطعه ی گم شده

چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۱

جایی در این شهر، منی هستم که زندگی میکنم، به اصطلاح. دانشگاه، درس، دیدار، باران و جنگل. کلید واژه های این روزهایم. جایی در جغرافیایی دیگر، که برای آنها خاور میانه است برای من  شرق و دور ، جایی است که سیر میکنم. خودم را میان آنجا و اینجا جا گذاشته ام. مهاجرت تکرار میشود اما تکراری نمیشود. بعد از نزدیک به سه دهه زندگی در شهرت و کشورت، خودت را جایی پیدا میکنی که آدم هایش برایت همه نو اند، هیچ خاطره ی مشترکی نداری و عمق رابطه با همزبانان ات هم به به ندرت به چندسال عقب تر برگردد. بعد از تقریبا چهار سال دوری از شهر و خانه ام هنوز هم هر  صبح که بیدار میشوم این پنجره را در قاب همان پنجره ی قدیمی میبینم، یک درخت اقاقیا روبرویش و یاس امین الدوله کمی آن طرف تر سمت چپ. بعد که چندساعتی از روز میگذرد و صبح به خیر گفتن ها به زبانی غیر از آنچه بیست و چند سال شنیده ام جاری میشود، دوباره بر میگردم کنار این پنجره چشمم باز میشود به  پنجره های خانه ی روبرویی و کمی آن طرف تر سمت راست، جنگلی که روی کوه است یا کوهی که جنگلی است، نمیدانم. هرچه هست، همین هم باز مرا یاد کلاردشت می اندازد. این گناه من نیست که این قاب تصاویر تکرار میشوند. مهاجرت پدیده ایست بس پیچیده.مهاجرت تکرار میشود اما تکراری نمیشود. تنها چیزی که با خودم آورده ام چمدانی است و بس، همه چیزم را جا گذاشته ام. باید برگردم و این قطعه قطعه های جا گذاشته را به هم وصله کنم. خودش میداند چه هویت چهل تکه ای از آن حاصل شود. اما روزی که برگردم، میدانم کشورم را، سرزمین مادری ام را بیش از آنچه تصور میکردم دوست دارم. مهاجرت تکرار میشود اما تکراری نمیشود. این قافیه تکرار میشود.


آیا این ترک دیوار نشان از دل شکسته ی زمین است؟

چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۱

” انسان بخشی از هویت خود را از طبیعت سرزمینش کسب می‌کند و نابودی یا تغییر شکل زاد بومش می‌تواند به بی هویتی او منجر شود” این را استادم میگوید، محمد درویش. در سخنرانی اش در اصفهان، شهر زیبای من. او میگوید : ” بزرگترین نشانه ی مرگ یک سرزمین، نشست زمین است” و من می شِ کَن ام با خواندن این جمله : مرگ یک سرزمین. و بعد کم کم  تصویرم از خانه و پنجره ی ترک خورده ای که با آن بزرگ شدم در ذهنم زنده میشود و از خودم میپرسم: آیا این ترک دیوار نشان از دل شکسته ی زمین است؟

محمد درویش از رتبه ی ایران در شاخص سرزمین شاد میگوید. رتبه ایران در سال ۲۰۰۶ در بین کشورهای دنیا ۶۷ بود اما اکنون به ۸۱ رسیده است. او میگوید:” این شاخص سرزمینی را شاداب‌تر می داند که زیست‌مندانش شاداب‌تر باشند” .

باید پذیرفت، مسئولیت خطا و کوتاهی خویش را. من، مریم بانو، هم قطعا یکی از دلایل بد شدن حال زمین ام. دل مادر زمین از ما شکسته است . یقین دارم روزی که دین خویش را به کره ی زمین، آب و باد و خاک و هوا و همه ی زیست مندانش ادا کنیم، روزی است که دیوار ها ترک نمیخورند و من و تو شادابی را به خانه برمیگردانیم.


قطعه ی گمشده

چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۱

جایی در این شهر، منی هستم که زندگی میکنم، به اصطلاح. دانشگاه، درس، دیدار، باران و جنگل. کلید واژه های این روزهایم. جایی در جغرافیایی دیگر، که برای آنها خاور میانه است برای من  شرق و دور ، جایی است که سیر میکنم. خودم را میان آنجا و اینجا جا گذاشته ام. مهاجرت تکرار میشود اما تکراری نمیشود. بعد از نزدیک به سه دهه زندگی در شهرت و کشورت، خودت را جایی پیدا میکنی که آدم هایش برایت همه نو اند، هیچ خاطره ی مشترکی نداری و عمق رابطه با همزبانان ات هم به به ندرت به چندسال عقب تر برگردد. بعد از تقریبا چهار سال دوری از شهر و خانه ام هنوز هم هر  صبح که بیدار میشوم این پنجره را در قاب همان پنجره ی قدیمی میبینم، یک درخت اقاقیا روبرویش و یاس امین الدوله کمی آن طرف تر سمت چپ. بعد که چندساعتی از روز میگذرد و صبح به خیر گفتن ها به زبانی غیر از آنچه بیست و چند سال شنیده ام جاری میشود، دوباره بر میگردم کنار این پنجره چشمم باز میشود به  پنجره های خانه ی روبرویی و کمی آن طرف تر سمت راست، جنگلی که روی کوه است یا کوهی که جنگلی است، نمیدانم. هرچه هست، همین هم باز مرا یاد کلاردشت می اندازد. این گناه من نیست که این قاب تصاویر تکرار میشوند. مهاجرت پدیده ایست بس پیچیده.مهاجرت تکرار میشود اما تکراری نمیشود. تنها چیزی که با خودم آورده ام چمدانی است و بس، همه چیزم را جا گذاشته ام. باید برگردم و این قطعه قطعه های جا گذاشته را به هم وصله کنم. خودش میداند چه هویت چهل تکه ای از آن حاصل شود. اما روزی که برگردم، میدانم کشورم را، سرزمین مادری ام را بیش از آنچه تصور میکردم دوست دارم. مهاجرت تکرار میشود اما تکراری نمیشود. این قافیه تکرار میشود.


سینِ هفتم، سکوت

دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۰

روزها نو اند، این نویی از متفاوت بودنشان است. هفت سین امسال من سه سین کم دارد، سماق و سنجد و سمنو. حسرت خوردم ازینکه چرا یادم رفت از درخت ته حیاط سنجد بچینم، بیاورم. چرا بلد نیستم سمنو درست کنم و چرا بین قفسه های ادویه ی “وولی” همه مدل ادویه بود غیر از سماق. همه چیز را هم که برداری، باز هم چیزهایی هست که جا گذاشته باشی. با تمام سادگی اش و ناقص بودنش، دوست دارم این هفت سین را. بخشی از خانه ی مشترکم با دوستانی ایتالیایی و استرالیایی را به طرز زیبایی به خودش اختصاص داده. همین که بخشی از فرهنگ تو، جایی در خانه ای را که هنوز خانه نیست به خودش اختصاص میدهد حس خوبیست. همین که از تو بپرسند و تو بگویی هفت سین یعنی چه؟ و بعد از نوروز بگویی. حتا چند دقیقه هم که شده، بازگشتی است به همه ی آنچه “فکر میکنی” به آن تعلق داری، با آن بزرگ شدی و خاطره ها داری. نوروز امسالِ من متفاوت تر از هرسال، دور از دوست، خانه و حال و هوای بهار. الان اینجا، الان پاییز است . نوروز درپاییز برایم حس غریبی است، خیلی غریب. نوروز همیشه بهاری بود، روزهای دراز تعطیلی و خواب آلودگی. میوه های بهاری. مجله هایی که ۱۳ روزت را پر میکرد، سالنامه ها و ویژه نامه ها. فیلم هایی که مدت ها قرار بوده ببینی. و دید و بازدید هایی که هیچ وقت دوستشان نداشتم و عیدی گرفتن از پدر مادر که خوشمزه ترین اتفاق عید بود. نوروز امسال خیلی فرق دارد، خیلی. روزهایش نو است اما نوروز نیست.
هرروز صبح بیدار میشوم، خودم را جایی میبینم که نمیفهمم هنوز خوابم یا بیدارم ؟ هنوز بسیاری صحنه ها برایم غریبه اند و نگاهم خیره به عابر، به فروشنده، به همکلاسی به آسمانی که اینجا یک رنگ دیگر است. هرروزم نو، نوروزم هرروزه است اما هرروزم نوروز نیست.
هفت سین امسال من سه سین کم دارد. سین پنجم، سکوت؛ سین ششم، سکوت؛ سین هفتم، سکوت. و سکوت سرشار از ناگفته هاست.


در آستانه ی ۲۷ سالگی

سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰

کلافه بودم از موهای گره خورده زیر اون مقنعه های کج و معوج سفید ولی همیشه کثیف، خوشحال ازینکه عدد سنم دو رقمی شده، حالا ۱۷ سال ازون روز گذشته و خوب یادم هست با چه ذوقی ازینکه مانتوم برام کوتاه و کوتاه  تر میشد میرفتم ردیف آخر کلاس مینشستم و ازین بابت احساس قدرت میکردم.

نمیدونم من با محیطم همیشه مشکل داشتم یا محیط برام مشکل ساز میشد.یادم نمیاد بیشتر از دو سال توی یه مدرسه دوام آورده باشم و دانشگاه که دلم میخواست از سال دوم رهاش کنم و برم دنبال چیزی که فکر میکردم براش ساخته شدم، هرچیزی بود غیر از رشته کامپیوتر. اما اولین عشق زندگیم منو اونجا نگه داشت.

این جا به جایی، ازینجا به اونجا رونده شدن چه داوطلبانه چه احباری هنوز هم هست. از یک شهر به یک شهر دیگه و از یک کشور به یک کشور دیگه. حالا دقیقا دو هفته است که به یک محیط جدید وارد شدم و این تغییر برام دیگه عادی شده، دل نبستن به محیط. اما چیزی که منو شگفت زده کرده اینه که خیلی چیزها اینجا منو یاد خونه مینداره، نمیدونم دقیقا چی ؟ این مو بلوند ها یا این سقف های شیروونی یا ماشین هایی که همه از راست رانندگی میکنن !

حالا مقنعه ای بر سر نیست ولی باری بر دوش و ذهنی پر از تناقض و سوال. و زبانی پر از اعتراض، پر از خشم هایی که سرکوب شد . گاهی بی اختیار صحنه هایی از کودکی و نوجوانیم جلوی چشمهام میان که تا پیش ازنی اصلا نمیدونستم توی ذهنم ثبت شده بودن. هربار که وارد محیط جدیدی میشی روزها، هفته ها و شاید ماه ها طول بکشه که هویت ات رو توی اون محیط به بقیه بشناسونی یا اینکه خودت هویت جدید بگیری، نمیدونم. اما چیزی که میدونم اینه که با خیلی ازین آدم ها غریبه ام. آدم هایی که نمیدونن متولد دهه ی ۶۰ بودن توی ایران یعنی چی؟ و نمیدونن معلم پرورشی چی هست؟ و نمیتونن بفهمن چرا جوراب های توری و کوله پشتی های رنگی و کاپشن های سفید باعث بیرون انداختن من از مدرسه میشد.

صدای زنگ مدرسه توی گوشمه هنوز، وقتی کلاس مزخرف پرورشی و دینی تمومی نداشت و خوش ترین لحظه وقتی بود که صدای گوشخراش زنگ رو میشنیدی. واک من ممنوع بود و دل تا پ تاپ میزد برای کاست های داغونی که مغناطیسی شده بودن از بس گوش داده بودی ولی هنوز هم بهتر از گوش دادن به مزخرفات معلم پرورشی بود. هدفون ها همه بزرگ و قلمبه بود، نمیشد هیچ جوری قایمش کرد زیر مقنعه. تا اینکه ایر فون اومد، یکی رو میذاشتی توی یکی از گوشهات زیر مقنعه و باید مرتبا به معلم پرورشی یا دینی نگاه میکردی تا نفهمه اونجا نیستی و با اون یکی گوشت هم باید گوش به زنگ میموندی تا اگه صدات کرد خیلی طبیعی جواب بدی : بله خانوم ؟ و بعد تجسم کنی که الان جرج مایکل با اون موهای مشکی و طلاییش و ریش هاش  وقتی این تیکه از موسیقی رو میخونه دقیقا چه شکلیه و با چه شهوتی به دوربین پشت میکنه. آهنگ هایی که شب ها با امیر از رادیو بی بی سی ضبط میکردیم و اگر پارازیت داشت که معمولا هم داشت باید اون آهنگ رو بارها و بارها با همون پارازیت گوش بدی چون وی اچ اس های ساندار و مدونا و مدرن تاکینگ هم . برایان آدامز با اون صدای دو رگه اش و تن برهنه اش که اولین جرقه های فانتری سازی دوران بلوغ رو باهاش تجسم کردم. و بعدتر یاد گرفتم روی اون کاست های EF  آبی رنگ از روی VHS کپی کنم .

حالا الان اینجا من توی بارِ دانشگاه نشستم با دامنی که ازون مقنعه هم حتا کوچیکتره، پامو روی پام انداختم و ازین همه تناقض ترکیبی از خشم و خنده ام . دلم میخواست معلم پرورشی و دینی و تاریخ و تعلیمات اجتماعی رو جلوی خودم ظاهر کنم و همین شات رو جلوی چشماون بزنم به مسئول بار بگم صدای واک من ام رو بلندتر کن. دقیقا همونجایی که ساندار لخت میشه. میخوام خوب بشنون، این صدای منه، صدای من و همکلاسی هام که الان وقتی توی فیس بوک میچرخم دلم میگیره ازینکه هر کدوم مون یه جای دنیا پرت شدیم. اون موقع ها که فیلم ضیافت اومده بود تِم قرار گذاشتن واسه ده سال دیگه همه مون رو به هیجان انداخته بود. چه میدونستیم ده سال دیگه اوضاع مملکت اینقدر گه میشه که اسکایپ برامون میشه خوشمزه ترین وسیله ارتباطی.

کلاس ادبیات جور دیگه ی بود، معلم خوبی داشتیم گرچه دلم میخواست بهمون بیشتر کتاب معرفی میکرد، تنها جایی بود که احساس منِ مریم میکردم. فارسی ولی همیشه تا یادم هست برام زبان سانسور بود. زبان مادریم، دوستش دارم ولی یاد ندارم هیچ وقت باهاش راحت نوشته باشم طوری که نترسم اگر بقیه بخونن. شاید این اولین بار قراره باشه.

راستش رو بگم … دلم میخواست تولدم رو بین دوستام بودم، دوستهای دهه ۶۰ ای. نه کیکی میخوام نه شمعی برای فوت کردن و برباد دادن آرزو ها. دلم روزی رو میخواد که خونه خونه است، مدرسه از عقده و تحقیر و تنبیه و ترس و سرکوب خالیه. هدفون ها زیر مقنعه قایم نمیشه. روزی رو میخوام که برم سر کلاس مدرسه و شاگرد سوال پیچم کنه و من معلم نترسم از به انتقاد کشیده شدن.


به شکرانه ی روز تو

یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۰

به شکرانه ی روز تو … این قشنگترین جمله ایِ که که تا به حال برای تبریک تولد دیدم. در یکی از عکس های خانوادگی روی کیکی که مامان برای تولد بابا تهیه کرده بوده، و امیر که دو سه سالی بیشتر نداشته با خنده ای  رو به دوربین نگاه میکنه و لحظه ثبت میشه، تولد پدر.

مریمِ تازه متولد شده در دست های مامانعکس های آلبوم کودکی رو نگاه میکنم و میبینم الان در ۲۶ سالگیِ من چه قدر جای یک عکس از دست های مادرم خالیست. دست های همیشه یار، همیشه مهربان، همیشه همراه. دست هایی که درست مثل همین عکس، من رو بالا برد، همیشه و همه جا. جای دست هات بین عکس ها خالیِ، درست از همون جایی که دیگه دوربین دیجیتال جای اون کَنون آنالوگِ ۳۵ ساله رو گرفت  و دیگه عکس ها رفتن توی کامپیوتر و از آلبوم خبری نبود. همیشه وقتی حرف از عکاسی میشه  بهم گلایه میکنه که چرا عکس ها رو چاپ نمیکنیم و من هم بهش یادآوری میکنم یه آلبوم توی کتابخونه ی من هست . بعد با لحنی دلتنگ میگه : آهان، آره میدونم. انگار که دلش میخواد بگه اون عکس ها کافی نیست برای بیان عمق احساسِ خاطراتی که از اون سال های زندگی در ذهنش مونده .

مادر عزیزم،  دوست دارم تولدت رو به خودم تبریک بگم … که اگر تو نبودی، دنیای من هم نبود. ای کاش بیشتر باهات بودم. که هرچه بزرگتر میشم و به دنیای زنانه نزدیکتر، بهتر میفهمم ات و بیشتر تمنای وجودت در کنارم بیقرارم میکنه، گرچه جاودانه است حضورت اما من همیشه دلتنگ وجودت.


سینِ هفتم؛سفر

یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

یک جعبه ی برزنتی سبزرنگ میخواهد همه ی آنچه دارم در خود جا دهد، چه ادعای بزرگی !  برای این بردن داشته ها و گنجاندن نداشته ها . قانون سختی است، حد بار مجاز ۳۰ کیلو. این حتی به اندازه ی خاطرات یک سال هم کفایت نمیکند. بعضی خاطره ها که اصلا خودشان مصداق اضافه بار اند … اما نمیشود زمین گذاشت شان. مثل یک کوله پشتی همیشه یک جایی هستند که هستند اما نمیبینی شان … سنگینی اش را گاه گاهی احساس میکنی . وقتی از ادامه ی راه خسته ای و به گذشته فکر میکنی. اما شیرین اند، همینکه پشت ات را دارند … همینکه پشت ات به وجود پر غمشان گرم است. همین کافی است برای آنکه احساس تنهایی نکنی. یا بهتر بگویم اگر احساس تنهایی کردی هوس از تنهایی در آمدن نکنی. همین سنگینی کافیست برای یک عمر. 

کاریش نمیشود کرد … خاطره ها بخشی از هویت ات میشوند. همین هویت روزی در پرسه هایت در بی هویتی مملکتی که در آن زندگی میکنی، به کار می آیند.

من با کلی اضافه بار آمدم … اما هنوز حس میکنم چیزی را جا گذاشته ام…

پی نوشت : این یادداشت شبِ عید نوشته شده بود . الان منتشر شد .


زندگی شبانه

پنج شنبه ۲ دی ۱۳۸۹

زندگی شبانه ی من اینجا، پشت کامپیوتر شخصی ام آعاز میشود. روی این کلمه ی” شخصی” خیلی تاکید دارم. دلم میخواهد بارها با خودم بگویم : این کامپبوتر “شحصی” من است. میپرسی چرا ؟ جواب میدهم دلیلش کاملا ” شخصی” است. در همین حد بگویم که در این روزها که هیچ چیز برای خودت، خود ِ خودت نداری … این ” شخصی” بودن کامپیوتر حس انحصار طلبی ناکام مانده ام را ارضا میکند.

زندگی شبانه ی من هرشب، همینجا، پشت این کامپیوتر شخصی آغاز میشود. اینجا نه کافه ای هست، نه کِلاب ای . شبگرد صفحه های مجازی میشوم و از اینکه میتوانم خانه ی مجازی بقیه را ببینم و دلشان را بخوانم و در آن سرک بکشم بی آنکه به همدیگر معرفی شویم لذت میبرم. اینجوری میتوانم هرچقدر دلم خواست “مخالف” فکر کنم و بدون باقی گذاشتن اثری یا نشانی همه ی فکر هایم را بلند بلند برایش بنویسم و بعد نگران ناراحت شدن صاحب خانه هم نباشم .

شب میشود، مجازی به کافه میروم. مجازی مینوشم، مجازی مست میکنم و همین مستی را دستاویز میکنم برای گفتن حرف هایی که برای گفتنشان اتفاقا باید خیلی هم هوشیار باشم. در همین هوشیاری خودم را به مستی مجازی میزنم و همه ی حرف هایم را میزنم. نگاهم میکند و و چون فکر میکند مست ام حرف هایم را جدی نمیگیرد. خاموش میشوم. دیگر حالم از این مُجاز بودن های مَجازی  به هم میخورد. میخوابم، صبح میشود، میزنم بیرون و با دنیای غیرمجاز خواسته هایم کلنجار میروم. از ظهر لحظه شماری میکنم شب بشود و دوباره در آن کافه بشینم و مست کنم و چرند ببافم. مثل الان، که مینویسم،درست همینجا، درصفحه ی مجازی “شخصی” خودم، تنها جایی که غیرمجاز های مجازی امکان بودن می یابند.

به همین راحتی.


طراحی شده توسط BPL و PRT. آماده شده برای وردپرس فارسی توسط پی‌سی دیزاین.