پر پرواز |

خوراک RSS

خلقت آدم و آدم خالق

چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱

روز دوم در رم به طرز استثنایی زیبا بود .نقاش جوان با صورتی آفتاب سوخته، موهای فرفری و لب های باریک به صورتم خیره شده بود و هر از چندگاهی دستش را از روی کاغذ بلند میکرد به سمت صورتش میبرد طوری که یعنی صورتت را کمی خم کن این طوری . یا نگاهت را منحرف نکن، اشاره اش به لب هایش یعنی لبخندت را همان طوری که از اول شروع کردی ادامه بده . باد می آمد و موهایم صورتم را قلقلک میداد . گرمی تنم و سرخی صورتم از نگاه خیره ی نقاش به جزییات صورتم  بود؟ یا آفتاب ساعت ۲ بعد از ظهر، نمیدانم. هم این بازی نگاه برای سبک پر کشیدنم کافی بود، در سنگینی نگاهش. همه ی دغدغه ام در آن پانزده دقیقه تصویری بود که قرار بود خلق شود. سالها بود دلم میخواست کسی طرحی از چهره ام بزند – به نظرم انقدر که طراحی شبیه درون آدم میشود عکس شبیه نیست.

نقاش جوان ایتالیایی با دست های زمخت و ناخن های بلندش اصرار داشت مستقیم به چشم هایش نگاه کنم. برای او من سوژه ای بودم ۴۰ یورویی، برای من اون هنرمندی بود در دل پیاتزای کوچکی که راه به آبشار آرزوها داشت و قرار بود مرا به آروزیم برساند.  با موهای ژولیده و پوست سوخته . نگاهش از بالای صورتم شروع  شد، پیشانی. بعد چشم ها که گرمترین نقطه  بعد از شهر بود. موهایم، مرز بی تفاوتی نگاهش بود و بعد دوباره بازگشت قلم به چشم هایم، مثل یک آشتی در سایه ی تابستانی.

هیچ مکالمه ای بین ما برقرار نشد، زبان او کاغذش بود و ” گراتسیا” در نگاه پر شوق من وقتی از چهار پایه پریدم پایین و خودم را روی کاغذ یافتم .

امروز به واقع حس کردم خلقت حسی است بس زیبا، پر از قدرت و رضایت. پیش از ظهرش در موزه ی واتیکان، سقف کلیسای سیستن چاپل بود و سکوت و شوق بی انتهای من از دیدن نقاشی خلقت آدم. باید اعتراف کنم که هیچ فکر نمیکردم نقاشی سقفی اینقدر کوچک باشد و تصورم پیش ازین سقفی بود که “خلقت آدم” همه ی سقف آنرا گرفته.

عکاسی ممنوع بود اما برای من که یک سال در کلاس تاریخ هنر با عکس مجسمه ها و نقاشی های دیواری تمام حافظه تصویری ام را به کار بسته بودم تا زیبایی هنر رم را تجسم کنم آن لحظه … لحظه ی دیدن خلقت آدم مصادف بود با رسیدن به آروزیم. به نظرم آنقدر که در خلقت آدم میکل آنژ میشد به خلقت و آفرینش  ایمان آورد در هیچ کدام از کلاس های دینی نمیشد. لذتی که در “جان” بخشی هست در جان گرفتن نیست.

 

پی نوشت : چون میروی، بی من نرو- ای جان ِ جان بی تن مرو، آرام ِ “جان”، بی من نرو.

 

۳ دیدگاه »

mohammad:

ای جان ِ جان بی تن مرو

۲۸ تیر ۱۳۹۱ | ۱۲:۳۸ ق.ظ

کاملا باهاتون موافقم. معنای هستی جز “شناخت” و “آفرینش” نیست.باقی فسانه ست…

راستی چگونه آن نقاش شما را به آبشار آرزوها رساند؟

۱۸ شهریور ۱۳۹۱ | ۳:۳۷ ب.ظ
سپهر:

چهل یورو حلالش باشد خیلی خیلی بهتر از اصل سوژه کشیده :))))

۱۳ دی ۱۳۹۱ | ۱۱:۲۱ ق.ظ
نوشتن دیدگاه


یک + 4 =

طراحی شده توسط BPL و PRT. آماده شده برای وردپرس فارسی توسط پی‌سی دیزاین.