پر پرواز |

خوراک RSS

قطعه ی گم شده

چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۱

جایی در این شهر، منی هستم که زندگی میکنم، به اصطلاح. دانشگاه، درس، دیدار، باران و جنگل. کلید واژه های این روزهایم. جایی در جغرافیایی دیگر، که برای آنها خاور میانه است برای من  شرق و دور ، جایی است که سیر میکنم. خودم را میان آنجا و اینجا جا گذاشته ام. مهاجرت تکرار میشود اما تکراری نمیشود. بعد از نزدیک به سه دهه زندگی در شهرت و کشورت، خودت را جایی پیدا میکنی که آدم هایش برایت همه نو اند، هیچ خاطره ی مشترکی نداری و عمق رابطه با همزبانان ات هم به به ندرت به چندسال عقب تر برگردد. بعد از تقریبا چهار سال دوری از شهر و خانه ام هنوز هم هر  صبح که بیدار میشوم این پنجره را در قاب همان پنجره ی قدیمی میبینم، یک درخت اقاقیا روبرویش و یاس امین الدوله کمی آن طرف تر سمت چپ. بعد که چندساعتی از روز میگذرد و صبح به خیر گفتن ها به زبانی غیر از آنچه بیست و چند سال شنیده ام جاری میشود، دوباره بر میگردم کنار این پنجره چشمم باز میشود به  پنجره های خانه ی روبرویی و کمی آن طرف تر سمت راست، جنگلی که روی کوه است یا کوهی که جنگلی است، نمیدانم. هرچه هست، همین هم باز مرا یاد کلاردشت می اندازد. این گناه من نیست که این قاب تصاویر تکرار میشوند. مهاجرت پدیده ایست بس پیچیده.مهاجرت تکرار میشود اما تکراری نمیشود. تنها چیزی که با خودم آورده ام چمدانی است و بس، همه چیزم را جا گذاشته ام. باید برگردم و این قطعه قطعه های جا گذاشته را به هم وصله کنم. خودش میداند چه هویت چهل تکه ای از آن حاصل شود. اما روزی که برگردم، میدانم کشورم را، سرزمین مادری ام را بیش از آنچه تصور میکردم دوست دارم. مهاجرت تکرار میشود اما تکراری نمیشود. این قافیه تکرار میشود.

نوشتن دیدگاه


هفت + 2 =

طراحی شده توسط BPL و PRT. آماده شده برای وردپرس فارسی توسط پی‌سی دیزاین.