پر پرواز |

خوراک RSS

در آستانه ی ۲۷ سالگی

سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰

کلافه بودم از موهای گره خورده زیر اون مقنعه های کج و معوج سفید ولی همیشه کثیف، خوشحال ازینکه عدد سنم دو رقمی شده، حالا ۱۷ سال ازون روز گذشته و خوب یادم هست با چه ذوقی ازینکه مانتوم برام کوتاه و کوتاه  تر میشد میرفتم ردیف آخر کلاس مینشستم و ازین بابت احساس قدرت میکردم.

نمیدونم من با محیطم همیشه مشکل داشتم یا محیط برام مشکل ساز میشد.یادم نمیاد بیشتر از دو سال توی یه مدرسه دوام آورده باشم و دانشگاه که دلم میخواست از سال دوم رهاش کنم و برم دنبال چیزی که فکر میکردم براش ساخته شدم، هرچیزی بود غیر از رشته کامپیوتر. اما اولین عشق زندگیم منو اونجا نگه داشت.

این جا به جایی، ازینجا به اونجا رونده شدن چه داوطلبانه چه احباری هنوز هم هست. از یک شهر به یک شهر دیگه و از یک کشور به یک کشور دیگه. حالا دقیقا دو هفته است که به یک محیط جدید وارد شدم و این تغییر برام دیگه عادی شده، دل نبستن به محیط. اما چیزی که منو شگفت زده کرده اینه که خیلی چیزها اینجا منو یاد خونه مینداره، نمیدونم دقیقا چی ؟ این مو بلوند ها یا این سقف های شیروونی یا ماشین هایی که همه از راست رانندگی میکنن !

حالا مقنعه ای بر سر نیست ولی باری بر دوش و ذهنی پر از تناقض و سوال. و زبانی پر از اعتراض، پر از خشم هایی که سرکوب شد . گاهی بی اختیار صحنه هایی از کودکی و نوجوانیم جلوی چشمهام میان که تا پیش ازنی اصلا نمیدونستم توی ذهنم ثبت شده بودن. هربار که وارد محیط جدیدی میشی روزها، هفته ها و شاید ماه ها طول بکشه که هویت ات رو توی اون محیط به بقیه بشناسونی یا اینکه خودت هویت جدید بگیری، نمیدونم. اما چیزی که میدونم اینه که با خیلی ازین آدم ها غریبه ام. آدم هایی که نمیدونن متولد دهه ی ۶۰ بودن توی ایران یعنی چی؟ و نمیدونن معلم پرورشی چی هست؟ و نمیتونن بفهمن چرا جوراب های توری و کوله پشتی های رنگی و کاپشن های سفید باعث بیرون انداختن من از مدرسه میشد.

صدای زنگ مدرسه توی گوشمه هنوز، وقتی کلاس مزخرف پرورشی و دینی تمومی نداشت و خوش ترین لحظه وقتی بود که صدای گوشخراش زنگ رو میشنیدی. واک من ممنوع بود و دل تا پ تاپ میزد برای کاست های داغونی که مغناطیسی شده بودن از بس گوش داده بودی ولی هنوز هم بهتر از گوش دادن به مزخرفات معلم پرورشی بود. هدفون ها همه بزرگ و قلمبه بود، نمیشد هیچ جوری قایمش کرد زیر مقنعه. تا اینکه ایر فون اومد، یکی رو میذاشتی توی یکی از گوشهات زیر مقنعه و باید مرتبا به معلم پرورشی یا دینی نگاه میکردی تا نفهمه اونجا نیستی و با اون یکی گوشت هم باید گوش به زنگ میموندی تا اگه صدات کرد خیلی طبیعی جواب بدی : بله خانوم ؟ و بعد تجسم کنی که الان جرج مایکل با اون موهای مشکی و طلاییش و ریش هاش  وقتی این تیکه از موسیقی رو میخونه دقیقا چه شکلیه و با چه شهوتی به دوربین پشت میکنه. آهنگ هایی که شب ها با امیر از رادیو بی بی سی ضبط میکردیم و اگر پارازیت داشت که معمولا هم داشت باید اون آهنگ رو بارها و بارها با همون پارازیت گوش بدی چون وی اچ اس های ساندار و مدونا و مدرن تاکینگ هم . برایان آدامز با اون صدای دو رگه اش و تن برهنه اش که اولین جرقه های فانتری سازی دوران بلوغ رو باهاش تجسم کردم. و بعدتر یاد گرفتم روی اون کاست های EF  آبی رنگ از روی VHS کپی کنم .

حالا الان اینجا من توی بارِ دانشگاه نشستم با دامنی که ازون مقنعه هم حتا کوچیکتره، پامو روی پام انداختم و ازین همه تناقض ترکیبی از خشم و خنده ام . دلم میخواست معلم پرورشی و دینی و تاریخ و تعلیمات اجتماعی رو جلوی خودم ظاهر کنم و همین شات رو جلوی چشماون بزنم به مسئول بار بگم صدای واک من ام رو بلندتر کن. دقیقا همونجایی که ساندار لخت میشه. میخوام خوب بشنون، این صدای منه، صدای من و همکلاسی هام که الان وقتی توی فیس بوک میچرخم دلم میگیره ازینکه هر کدوم مون یه جای دنیا پرت شدیم. اون موقع ها که فیلم ضیافت اومده بود تِم قرار گذاشتن واسه ده سال دیگه همه مون رو به هیجان انداخته بود. چه میدونستیم ده سال دیگه اوضاع مملکت اینقدر گه میشه که اسکایپ برامون میشه خوشمزه ترین وسیله ارتباطی.

کلاس ادبیات جور دیگه ی بود، معلم خوبی داشتیم گرچه دلم میخواست بهمون بیشتر کتاب معرفی میکرد، تنها جایی بود که احساس منِ مریم میکردم. فارسی ولی همیشه تا یادم هست برام زبان سانسور بود. زبان مادریم، دوستش دارم ولی یاد ندارم هیچ وقت باهاش راحت نوشته باشم طوری که نترسم اگر بقیه بخونن. شاید این اولین بار قراره باشه.

راستش رو بگم … دلم میخواست تولدم رو بین دوستام بودم، دوستهای دهه ۶۰ ای. نه کیکی میخوام نه شمعی برای فوت کردن و برباد دادن آرزو ها. دلم روزی رو میخواد که خونه خونه است، مدرسه از عقده و تحقیر و تنبیه و ترس و سرکوب خالیه. هدفون ها زیر مقنعه قایم نمیشه. روزی رو میخوام که برم سر کلاس مدرسه و شاگرد سوال پیچم کنه و من معلم نترسم از به انتقاد کشیده شدن.

۳ دیدگاه »

روجا:

مریمی قرار می ذاریم! :))ما ساخته و زاده تناقضاتمونیم، شخصیتمون همینه، بله خیلی بد گذشته ولی همون تجربه ها باعث میشه همه جای دنیا زنده بمونیم ! :))

۱۰ اسفند ۱۳۹۰ | ۱:۵۲ ق.ظ
niloofar:

مریمی چی بگم … حیف همه ی بچه های ایران که تو این نظام درس خوندن …

۱۵ اسفند ۱۳۹۰ | ۱:۴۳ ب.ظ

مهتاب و موسیقی..! و نوار هایی که مدام پر می شدن . دوباره روشون ضبط می کردیم..

۱۸ شهریور ۱۳۹۱ | ۳:۴۶ ب.ظ
نوشتن دیدگاه


7 + = هشت

طراحی شده توسط BPL و PRT. آماده شده برای وردپرس فارسی توسط پی‌سی دیزاین.